شعر بیست و پنجم
همدم
چه طلوعي
چه طلوعي
و چه زيباست جهان
و جهان رنگ گل آبي عشق
و چه زيباست عبور از زندان
و چه زيباست عبور از تن خويش
وبه رؤيا رفتن
و به رؤيا ماندن
و دل خويش به او بسپردن
و كمي دور از ما همه جا مرگ و سكوت
همه جا گريه و اشك
همه جا تنهايي
و دل من به دلي خوش اينجا
ولي افسوس كه من تنهايم
ولي افسوس در اين غربت خويش
من به دنبال كسي مي گردم
يازدهم تير هشتاد