گريه امان نمي دهد

 

سردی احساس همه 

نشانه غربت من

يكه و تنها شده ام

در اين غبار بي كسي

گريه امان نميدهد

دلم به خون نشسته است

سردي روزگار من

چون شب تاريك و سياه

بغض عجيب بي كسي

قسمتي از سهم من است

گريه امان نمي دهد

گريه امان نمي دهد

خسته از اين زندگيم

خسته از اين در به دري

خسته از بي كسي و

خسته ز تنهايي خويش

گريه امان نمي دهد

گريه امان نمي دهد

 

                                 بيستم  خرداد هشتاد