و چه زيباست طلوع

 

چه غروبي

چه غم انگيز

چه دلگير

من آواره چه سرگشته و غمگین شده ام

و غروب نيمي از درد من است

و غروب باعث دلتنگي است

و غروب غربت غم آن بيشتر است

و چه زيباست غروب غربت

من آواره به عشق وطنم

بر دلم بنشيند كمي از شادي و شور

من غريبم و غريبي دلتنگ

نفسم حبس شده در سينه

بغض راه نفسم را بسته

حلقه اشك به چشمم شده است

دلم افسرده از اين غربت و تنهايي خويش

و چه دلگير شده غربت من

و چه زيباست غروب غربت

و چه زيباست طلوع وطنم

                 بيست و پنجم ارديبهشت هشتاد