شعر نوزدهم
و چه زيباست طلوع
چه غروبي
چه غم انگيز
چه دلگير
من آواره چه سرگشته و غمگین شده ام
و غروب نيمي از درد من است
و غروب باعث دلتنگي است
و غروب غربت غم آن بيشتر است
و چه زيباست غروب غربت
من آواره به عشق وطنم
بر دلم بنشيند كمي از شادي و شور
من غريبم و غريبي دلتنگ
نفسم حبس شده در سينه
بغض راه نفسم را بسته
حلقه اشك به چشمم شده است
دلم افسرده از اين غربت و تنهايي خويش
و چه دلگير شده غربت من
و چه زيباست غروب غربت
و چه زيباست طلوع وطنم
بيست و پنجم ارديبهشت هشتاد
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 15:22 توسط علی
|