شعر بیستم
من چه تنها شده ام
آرزو مانده به دل
پاي من مانده به گل
رخت بر بسته خوشي از اينجا
همه جا درد و غم است
همه جا بد بختي
خانه ها زندان اند
مردمان زنداني
چهره ها زشت و سياه
همه در فكر پليدي هستند
من و اين مردم زشت خسته از هم شده ايم
من به همراه غم و غربت خويش
مي روم سوي سكوت
مي روم سوي هواي تازه
مي روم سوي سپيدي زمان
مي روم سوي جهاني ديگر
نام آن تنهايي است
من چه تنها شده ام
من به فكر غم خويش
و جهان بي رنگ است
و زمين پر ز سكوت و وحشت
و كمي خسته از اين تنهايي
تن رنجور من است
من چه تنها شده ام
من چه تنها شده ام
بيست و نهم ارديبهشت هشتاد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:45 توسط علی
|