شعر بیست و دوم
بن بست
چه سکوتی
من فقط محو تماشاي سياهي شده ام
من در انديشه خود غرق و گمم
كو چه ها بن بستند
همه راهها بسته
روح من چون رودي
در سكوت
جاري اندر تن شب
من بيچاره تنها
شده ام روح شب تيره و تار
شده ام خون به رگ شب
به رگ ظلمت و مرگ
به رگ تنهايي
در افق مهر به زندان رفته
و به زنجير شده عاطفه هم
عاطفه مهر و محبت مه و اين تيره گي بي پايان
من و اين ظلمت شب اين همه خوبي و بدي
همگي رو به سكوت
همگي خسته از اين دنياييم
همه دلگير از اين رنج و غميم
و چه خوبست به همراه سكوت
مرگ هم بر سر ما پر بكشد
هشتم خرداد هشتاد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 7:58 توسط علی
|