بن بست

چه سکوتی

من فقط محو تماشاي سياهي شده ام

من در انديشه خود غرق و گمم

كو چه ها بن بستند

همه راهها بسته

روح من چون رودي

در سكوت

جاري اندر تن شب

من بيچاره تنها 

شده ام روح شب تيره و تار

شده ام خون به رگ شب

به رگ ظلمت و مرگ

به رگ تنهايي

در افق مهر به زندان رفته

و به زنجير شده عاطفه هم

عاطفه مهر و محبت مه و اين تيره گي بي پايان

من و اين ظلمت شب اين همه خوبي و بدي

همگي رو به سكوت

همگي خسته از اين دنياييم

همه دلگير از اين رنج و غميم

و چه خوبست به همراه سكوت

مرگ هم بر سر ما پر بكشد

 

                                   هشتم خرداد هشتاد