اولین شعر جهت دوستان
مناجات
مردماني تنها
خسته از اين دنيا
برق چشمان پلنگ
ديدن خون از دور
برق شمشیر غرور
صا عقه يعني مرگ
رد شدن از هر برگ
دوستاني پر رنگ
سر به سر پر نيرنگ
سادگي نيست دراين وادي مرگ
تا كه دل بندم من به حضورش اينجا
خستگي از دنيا
قهر از انسانها
خفته در گوش زمان
مردي و مردانگي
بغض نگذاشت كه بگو يم دردم
گرچه قلبي كه به او گويم نيست
درد پيچيده در اين سينه خود
ظلمتي رنگارنگ
بر گرفته از شب
همدلي نيست در اين وادي ترس
تا بگويم غم سنگينم را
تا كه دل بندم من به حضورش اينجا
رد پايي بر شن
رد پايي از گرگ
گرگ تنهايي و مرگ
خفته در زير درخت
آن درخت بي سايه
از غم و درد و سكوت
زندگي بي رنگ است
در سكوتي زيبا
دوستي نيست در اين وادي سرد
كه ببندم دل من به حضورش اينجا
خسته از ظلمت شب
روبرو ابر سياه
وحشت از راه دراز
جاده اي بي انتها
در سكوتي مرگبار
خسته شد پاهايم
بس كه ماندم در راه
تاولي بر قلبم
از غم ودرد و سكوت
گريه ام مي گيرد من از اين وحشت و مرگ
مرهمي نيست در اين وادي درد
كه بياسايد زخم
به حضورش اينجا
نوري از دور نيامد كه ببينم راهم
انتها نيست زمان را در راه
انتهاي اين راه غربت و درد و سكوت
غربت دور شدن ار دنيا
درد تنهايي و مرگ
در سكوتي گيرا هم سكوتي متروك
در شگفتم كه چرا
قلب مردم سنگ است
دل سنگ مردم
همچو سنگي خارا
در شگفتم كه چرا
ابر در دشت نمي آيد باز
دشت پر گشته ز ترس و وحشت
ترس از تشنگي بي پايان
وحشت از هجمه آتش به درون
سايه اي نيست در اين وادي خشك
كه در آن گل بدمد از هر حرف
مرگ تد ريجي گلها اينجا
تشنه آب محبت گلها
لاله ها پرپر از اين بي مهري
پاره پاره شدن ابر محبت در دل
واژه اي نيست كه بگويم با آن
درد تنهايي و وحشت از مرگ
وحشت از مرگ گل آبي عشق
در زماني كه چو سنگ است دل اين مردم
نيست نيلو فري از جنس حيات
كه دلم خوش باشد از روييدن آن
همه جا بوي زمرگ و وحشت
مرگ تدريجي دل
وحشت از ديدن ترس
در مسير اين راه
خستگي چيره به پا ها گشته
چشمه اي نيست در اين وادي خشك
تا نگردد چيره
تشنگي بر مردم
نيست فر ياد كه گو يم با آن
كه چرا يخ زده خورشيد در اين وادي شب
از فرا سوي حيات
از وجود گل فوق بشري
از نهانخانه غيب ازلي
نوري از بعد فرا سوي حيات
دير وقتي است كه او مي خواند
كه چرا صبر نباشد اميد
در دلم رو شني از نور خداست
يار يكدل خود او در اين دشت
پس خدايا به تو گويم دردم
مردماني تنها
خسته از اين دنيا …
علی
هفدهم و هجدهم آبان ماه هفتادوهشت