شعر هجدهم
خار
بر تن زشت سکوت
مي نويسم غم خود
مي نويسم كمي از درد دلم
كمي از غمهايم
كمي از بي خردي ياران
كمي از رنگ شب تيره و تار
كمي از تيره گي عاطفه ها
كمي از محبت و قحطي آن
سايه ها اطرافم
همه بي پيكروروح
همه قاتل
همه جاني
همه دشمن
همه شان فكر خود و فكر ثبات بدي اند
دل من پر ز غم است
پر ز آواي سكوت
من به پرواز نمي انديشم
دور و بر نيست كمي نور حيات
من چرا نو ميدم
من چرا خسته از اين زندگي ام
و چرا يارانم همه شان دشمنم اند
من به پر واز نمي انديشم
خار در چشم من است
رنگ بي رنگي و ابهام فراوان شده است
من به روي زشتي بسته ام چشمانم
من چه غمگين هستم
بيستم ارديبهشت هشتاد
+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:54 توسط علی
|