خار 

بر تن زشت سکوت

مي نويسم غم خود

مي نويسم كمي از درد دلم

كمي از غمهايم

كمي از بي خردي ياران

كمي از رنگ شب تيره و تار

كمي از تيره گي عاطفه ها

كمي از محبت و قحطي آن

سايه ها اطرافم

همه بي پيكروروح

همه قاتل

همه جاني

همه دشمن

همه شان فكر خود و فكر ثبات بدي اند

دل من پر ز غم است

پر ز آواي سكوت

من به پرواز نمي انديشم

دور و بر نيست كمي نور حيات

من چرا نو ميدم

من چرا خسته از اين زندگي ام

و چرا يارانم همه شان دشمنم اند

من به پر واز نمي انديشم

خار در چشم من است

رنگ بي رنگي و ابهام فراوان شده است

من به روي زشتي بسته ام چشمانم

من چه غمگين هستم

                    بيستم ارديبهشت هشتاد