شعر چهارم برای دوستان
سحرگاه
غم اسير قفس خاكي تن
در حضور خستگي
همره آن
گل آبي عشق
در سكوتي گيرا
از صداي مرغ شب مي آيد
نگران است كنون مرد اسير
غم اسير است كه يا غم زندان
مرد تنها خسته
مرغ شب مي خواند
كه بيا سوي سحر
در سحر گاه نبا شد غصه
هجدهم آبان هفتادوهشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ ساعت 19:52 توسط علی
|