شعر پنجم جهت دوستان
وحشت
وحشتي بي پايان
لرزشي بر اندام
من هم آواي سكوت
من چه بي كس شده ام
من گرفتار غم تنهايي
در حضور گلها
همه خاري هستند
كه به پایم رفتند
شهد هر گل نيرنگ
آتشي بر دل وجان
بسته شد چشمانم
در سرا شيبي نور
من به ظلمت رفتم
با دو چشم بسته
در ته ظلمت شب
در سر آغاز سحر
همرهش نور اميد
كاش دنيا مي مرد
تا نمانم درآن
و به پا يان برسد
وحشت بي پايانم
نوزدهم آبان هفتادو هشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 17:29 توسط علی
|