شعر دوم برای دوستان
قصه باغ
شب دگر باره رسيد
روز گرديده سياه
خسته مردي تنها
گو شه اي در خلوت
غصه ها بر قلبش
مو جي از غم آورد
غم جانكاه رسيدن به سكوت
غصه خاموشي با غم تنهايي
دوري از پنجره باز حقيقت سخت است
غم دوري ز گل سرخ حقيقت امروز
از تولد ستاره تا گرگ سكوت
قصه اي دور از ذهن
كه بگويم با خود
در سكوت و وحشت
در ده خلوت خود
قلب من خسته زراه
باز گرديدن مرده به حيات
مردي از ايل و تبار باران
برق چشمان سگ هار در باغ سكوت
باغ پر گشته ز انواع درخت
هر درختي بتي از جنس علف
ميوه هاشان همه مكر و نيرنگ
هر زمان همره مرگي در باغ
گل درخت برگ و علف در اين باغ
گل به شفافي نور خورشيد
هر درختي شده برق شمشير
مرگ آمد به سراغم در باغ
باغ اندر دل آتش مي سوخت
مرگ تدريجي من
در سكوت و وحشت
در دل آ تش باغ
از غم عشق و نياز
آتش باغ شده خاموش ليك
من درون مرگم
با سكوت و وحشت
وحشتي از گل عشق
و سكوتي فرياد
علی
هجدهم آبان هفتادو هشت